تبليغاتX
دوستت دارم



نوشته شده در سه شنبه 4 خرداد1389 توسط نازنین |

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم


همان يك لحظه ی اول


كه اول ظلم را می‌ديدم از مخلوق بی‌وجدان،


جهان را با همه زيبايی و زشتی، به روی يكدگر، ويرانه می‌كردم


عجب صبری خدا دارد
!!

...


اگر من جای او بودم، كه در همسايه ی صدها گرسنه،


چند بزمی گرم عيش و نوش می‌ديدم ،


نخستين نعرة مستانه را خاموش آن دم بر لب پيمانه می‌كردم


عجب صبری خدا دارد
!


اگر من جای او بودم، كه می‌ديدم يكی عريان و لرزان


ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين، زمين و آسمان را


واژگون مستانه می‌كردم
.


عجب صبری خدا دارد
!


اگر من جای او بودم، نه طاعت می‌پذيرفتم


نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده


پاره پاره در كف زاهد نمايان سجده ی صد نامه می‌كردم
.


توضیح: سبحه ی صد دانه هم خوانده ایم


عجب صبری خدا دارد
!


اگر من جای او بودم، برای خاطر تنها يكی


مجنون صحراگرد بی‌سامان هزاران ليلی نازآفرين را كو به كو


آواره و ديوانه می‌كردم
.


عجب صبری خدا دارد
!


اگر من جای او بودم، به عرش كبريايی با همه صبر خدایی


تا كه می‌ديدم عزيز نابجايی ناز بر يك ناروا گرديده، خواری می‌فروشد


گردش اين چرخ را وارونه بی‌صبرانه می‌كردم
.


عجب صبری خدا دارد
!


اگر من جای او بودم، كه می‌ديدم مشوش عارف و عامی


ز برق فتنه ی اين علم عالم‌سوز مردم‌كش، به جز انديشه ی عشق و وفا،


معدوم هر فكری در اين دنيای پرافسانه می‌كردم
.


عجب صبری خدا دارد
!


چرا من جای او باشم ؟
!


همين بهتر كه او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتكاريهای اين مخلوق را دارد


وگرنه من به جای او چو بودم، يك نفس كی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می‌كردم


عجب صبری خدا دارد
!


عجب صبری خدا دارد
!








نوشته شده در سه شنبه 4 خرداد1389 توسط نازنین |

خسته ترین

 

از تنهایی بیزارم

چون تنهایی یاد آور لحظه های تلخ بی تو بودنم است

 

از تنهایی بیزارم

زیرا فضای غم گفته ی سکوتم را فریاد میزند

 

از تنهایی بیزارم

چون به تو وابسته ام

 

از تنهایی بیزارم

چون با تو بودن را تجربه کرده ام

 

از تنهایی بیزارم

چون خداوند هیچ انسانی را تنها نیافرید

 

از تنهایی بیزارم

زیرا تورا برایم فرستاد تا تنها نباشم

 

از تنهایی بیزارم

 چون شیرین ترین لحظاتم با تو بودن است

 

از تنهایی بیزارم

چون هنوز به قداست شانه هایت ایمان دارم

 

از تنهایی بیزارم

زیرا هر وقت تنهایی گریه میکنم

دست های مهربانت را برای پاک کردن

اشک هایم کم می آورم

 

از تنهایی بیزارم

چون هیچ گاه تنهایی را درک نکردم

 

همیشه و همه جا حضورت را در قلبم حس کردم

پس بگذار با تو باشم

بگذار با تو باشم

بگذار ...

عاشقانه در آغوش پر مهرت بمیرم

تا همیشه ماندگار باشم

...

 

نوشته شده در شنبه 7 بهمن1385 توسط نازنین |

ای خدای نازنینم

 

میون صفحه ی آبی لکه ی زردی رو دیدم

توی اون نگاه پاکش چه غم و دردی رو دیدم

 

با خودش آهسته میگفت :

ای خدای نازنینم

کاش میشد از اون نگاهش گل عاشقی بچینم

 

تموم هستیمو دادم تا که اون یه روز بشه ما

آخ که هیچ کی نمیدونه تو دلم نمونده جز آه

 

روز و شب دارم میگردم که اونو به دست بیارم

اما راه تموم نمیشه دیگه طاغتی ندارم

 

چی بگم خدای خوبم عشق ما برام یه خوابه

آرزوی داشتن اون مثل راه رفتن رو آبه

 

تموم هستیمو دادم تا که اون یه روز بشه ما

آخ که هیچ کی نمیدونه تو دلم نمونده جز آه

 

روز و شب دارم میگردم که اونو به دست بیارم

اما راه تموم نمیشه دیگه طاغتی ندارم

 

نوشته شده در جمعه 7 مهر1385 توسط نازنین |

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 31 شهریور1385 توسط نازنین |