تبليغاتX
دوستت دارم


- - > بزرگترین هدیه ی خدا < - -

 

 

 

 

 

شهابم عاشقتم

خیلی خوشحالم که دیگه

مال من شدی

بازم میگم دوست دارم

 

نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387 توسط نازنین |

خسته ترین

 

از تنهایی بیزارم

چون تنهایی یاد آور لحظه های تلخ بی تو بودنم است

 

از تنهایی بیزارم

زیرا فضای غم گفته ی سکوتم را فریاد میزند

 

از تنهایی بیزارم

چون به تو وابسته ام

 

از تنهایی بیزارم

چون با تو بودن را تجربه کرده ام

 

از تنهایی بیزارم

چون خداوند هیچ انسانی را تنها نیافرید

 

از تنهایی بیزارم

زیرا تورا برایم فرستاد تا تنها نباشم

 

از تنهایی بیزارم

 چون شیرین ترین لحظاتم با تو بودن است

 

از تنهایی بیزارم

چون هنوز به قداست شانه هایت ایمان دارم

 

از تنهایی بیزارم

زیرا هر وقت تنهایی گریه میکنم

دست های مهربانت را برای پاک کردن

اشک هایم کم می آورم

 

از تنهایی بیزارم

چون هیچ گاه تنهایی را درک نکردم

 

همیشه و همه جا حضورت را در قلبم حس کردم

پس بگذار با تو باشم

بگذار با تو باشم

بگذار ...

عاشقانه در آغوش پر مهرت بمیرم

تا همیشه ماندگار باشم

...

 

نوشته شده در شنبه 7 بهمن1385 توسط نازنین |

ای خدای نازنینم

 

میون صفحه ی آبی لکه ی زردی رو دیدم

توی اون نگاه پاکش چه غم و دردی رو دیدم

 

با خودش آهسته میگفت :

ای خدای نازنینم

کاش میشد از اون نگاهش گل عاشقی بچینم

 

تموم هستیمو دادم تا که اون یه روز بشه ما

آخ که هیچ کی نمیدونه تو دلم نمونده جز آه

 

روز و شب دارم میگردم که اونو به دست بیارم

اما راه تموم نمیشه دیگه طاغتی ندارم

 

چی بگم خدای خوبم عشق ما برام یه خوابه

آرزوی داشتن اون مثل راه رفتن رو آبه

 

تموم هستیمو دادم تا که اون یه روز بشه ما

آخ که هیچ کی نمیدونه تو دلم نمونده جز آه

 

روز و شب دارم میگردم که اونو به دست بیارم

اما راه تموم نمیشه دیگه طاغتی ندارم

 

نوشته شده در جمعه 7 مهر1385 توسط نازنین |

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 31 شهریور1385 توسط نازنین |

فدای عشقم

 

 

اگه تو دنیا قرار بود جای چیزی باشم

 

دوست داشتم جای اشکت بودم

 

تا توی چشمت متولد شم

 

و در گونه هایت جاری شم

 

و جون بگیرم و روی لبت بمیرم

 

 

از من پرسید به خاطر کی زنده هستی

 

با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو

 

بهش گفتم به خاطر هیچ کس

 

گفت پس به خاطر چی زنده ای

 

با اینکه دلم میخواست داد بزنم به خاطر دل تو

 

با یه بغض غمگین بهش گفتم به خاطر هیچ چیز

 

ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده ای؟

 

در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت

 

به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده هست !!!

 

نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور1385 توسط نازنین |